در پیچ و خم زندگی
|
نتیجه آزمون | |||
| نتیجه: | قبول | ||
| تاریخ مصاحبه: | 1391/03/23 | ساعت مصاحبه: | 7:15 |
حالا مونده مصاحبه و نتیجه قطعی که ۸ شهریور معلوم می شه
اینم شیرینی دوستان

ما تو هر سفری که می ریم اولین کاری که تو ورود به اون شهر می کنیم پیدا کردن دفتر میراث فرهنگی اونه که برای تهیه نقشه و راهنمای اماکن اون شهره و همه اینها هم رایگانه اینجوری می شه که هیچ چیزی رو از قلم نمی ندازیم
توی این سفر 1043 تا عکس گرفته شده که اینها فقط گزیده اون عکسا هستند و من خیلی از جاهایی که رفتیم و به تصویر کشیدیم رو نتونستم براتون بذارم
مثل خونه های تاریخی و مساجد و بقعه ها مطمئن باشین کرمان و یزد جاهای دیدنیش خیلی بیشتر از این عکسایی هست که من گذاشتم
ادامه مطلب
دیشب هم عروسی برگزار شد و شهرام طی یه سخنرانی جانانه حق همه زحمت کشان جشن رو گذاشت کف دستشون و از همه عزیزانش تشکر کرد
راستی روز مادر رو به همه مادرهای مهربون و زحمت کش تبریک می گم و دستشونو می بوسم
بعدا نوشت 1 : عزیزانی که رمز همیشگی رو دارن ، رمز همون 3 حرفی سابقه من رمز جدیدی نذاشتم ، بعضی از پست های خاص هستن که رمزش از قبل اعلام می شه
بعدا نوشت 2 : مهدی عزیزم امشب شام ما رو برد بیرون و بعدش هم یه کیک خوشگل گرفت و برام جشن گرفت ، کادو هم خودم ازش یه چادر خواستم
ادامه مطلب
بعد از 1 هفته سفر پرماجرا بلاخره به خونه رسیدیم ، اما چه رسیدنی
روزی که می خواستیم بریم برای مبارزه با هر گونه حشره و جونوری سمپاشی سالانه منزل انجام شد ، برا همین همه چی زیر و رو شد تا همه سوراخ های خونه سم خورده باشه از کمد رختخواب ها بگیر تا کابینت ها و ... حتی فرش ها هم بلند شدند و زیرشون سمپاشی شد
بگذریم ، دوشنبه 11 اردیبهشت تخته گاز رفتیم کرمان و یه جایی نزدیک میدون بسیج ، میدون شورا مستقر شدیم
یه اتاق 3 تخته گرفتیم و وسیله ها رو گذاشتیم و رفتیم یه دوری تو شهر زدیم و قرص برا سر درد و زد آفتاب برا یاسی خریدیم و برگشتیم گرفتیم مثل بچه آدم خوابیدیم
صبح زود رفتیم بم ، چه شهری چه شهری همه چی نو شده بود و آثاری از خرابی زلزله خیلی به ندرتبه چشم می خورد مستقیم رفتیم ارگ بم ، عکسایی که از قبل و بعد از زلزله از ارگ گرفته شده بود آدم رو واقعا متاثر می کرد
چون سر ظهر بود و کسی تو محوطه باستانی نبود با خیال راحت تا قسمت شاه نشین که کسی اجازه ورود نداشت رفتیم و اون ته مه ها یه کارگری ما رو گیر آورد و گفت زود برگردین که اینجا خطرناکه و اجازه ورود ندارین ما هم سریع عکسامونو گرفتیم و برگشتیم
تو بم ناهارمون رو تو رستوران دشت بهشت خوردیم و حسابی هم یاسمین شیطونی کرد و دلبری کرد و تا تو آشپزخونه رستوران با مدیریت رستوران رفت ، دستش درد نکنه من و مهدی با خیال راحت ناهارمون رو خوردیم ، بنده خدا مدیر رستوران دست یاسمین رو گرفته بود و تو محوطه می چرخوند
عصر رسیدیم ماهان و باغ شاهزده ولی اجازه ورود ندادن و گفتن باغ به دلیل همایش تعطیل شده و تا پس فردا هم باز نمی شه هر کاری کردم بذاره یاسی جیش داشت بره داخل و دستشویی کنه نذاشت که نذاشت یعنی آدم انقدر سفت ندیده بودم که به یه بچه هم رحم نکرد منم بردمش بغل یه درخت سرپاش گرفتم به کوری چشم دربان باغ شاهزده
شب رسیدیم کرمان و رفتیم تو پارک بغل یخدان مویدی تا یاسمین کمی بازی کنه
صبح اول وقت بیدار شدیم و یه راست رفتیم یخدان مویدی که توش رو میراث فرهنگی تغییر کاربری داده و خودشون توش هستن و یه نقشه از کرمان رو گرفتیم و از رو نقشه همه جاهای دیدنی کرمان رو رفتیم
اول رفتیم مجموعه گنجعلی خان که حموم ، آب انبار ، قهوه خونه و کاروانسرا و بازار بعدش هم مسجد جامع و آتشکده زرتشتیان که برا اولین بار یه آنشکده روشن دیدم که قدمت آتیشش به 2000 سال قبل بر می گشت و هر 4 ساعت یه بار یکی از موبدها می اومد و آتش رو تیمار می کرد و چوب می ذاشت تا خاموش نشه که همزمان با حضور ما این کار انجام شد یه موبد با لباس سفید و ماسک سفید که مبادا آب دهنش به آتش برسه
خلاصه جایی تو کرمان نموند که ندیده باشیم ، نزدیک ارگ دختر و تو راه گنبد جبلیه یه بستنی فروشی خیی شلوغ بود که ما حدس زدیم که خیلی معروف باشه برا همین مهدی رفت بستنی و فالوده کرمانی خرید
فالوده کرمانی برخلاف شیرازی که رشته رشته است گوله گوله بود و توش هم یه تکه یخ انداخته بودن با مزه عرق نعنا مهدی هم 2 تا کاسه خیلی بزرگ خریده بود که نتونستیم بخوریم و متاسفانه یه کاسه اش رو ریختیم بیرون
صبح روز 5 شنبه بیدار شدیم و دوباره رفتیم بازار گنجعلی خان و یه کم دیگه خرید کردیم و به سمت یزد راه افتادیم ، چند تا آب انبار و برج هم تو راه بود که سر زدیم ، قرار بود تو یزد اتاق یکی از همسایه هامون که تو امامزاده سهل بن علی هست بمونیم یه سوئیت چسبیده به امامزاده هست ، قبل رفتن برادر شوهرم گفته بود که همه چی داره آشپزخونه دستشویی و حموم ما هم خوش خوشون کلید گرفتیم و رفتیم و دیدیم که دستشویی و حمومش داخل امامزاده است و باید بریم بیرون و داخل اتاق نیست
اول اتاق رو تمیز کردم و سریع برا شام عدسی گذاشتم و خوردیم و شب هم رفتیم پشت بوم و نمای شهر و میدون امیر چخماخ که از اونجا دیده می شد رو دیدیم و حالشو بردیم
جمعه صبح رفتیم که جاهای دیدنی شهر رو ببینیم اول رفتیم میدون امیر و بعدش آب انبار 6 بادگیر و زور خونه باستانی و هتل والی و ... ولی بقیه جاها تعطیل بود مسجد جامع هم رفتیم و بقیه جاهای دیدنی که اونا همه درش قفل بود و ما فکر کردیم به خاطر اینه که جمعه است و قرار شد شنبه هم دوباره سر بزنیم ولی شنبه هم درش قفل بود وقتی جویا شدیم گفتن دارن مرمت می کنن
شنبه صبح تا دلتون بخواد تو بازار مسگرها چرخیدیم و عتیقه خریدیم و یکشنبه صبح راه افتادیم و اومدیم خونه
از روزی که اومدم دارم می شورم و می سابم و جارو می کنم و ...... هنوز تموم نشده که نشده که نشده
عکسا تو پست بعدی انشالله الان کار دارم باید برم خرید جمعه عروسی شهرام داداشمه و من هنوز لباس مناسب برای عروسی مختلط ندارم
خلاصه رفتیم کمی خرید کردیم و از اونجا هم رفتیم بستنی خوردیم و اومدیم خونه شام خوردیم
شهرام اصرار داشت که صبح ساعت 7 پاشن برن و من هی اصرار که باید بمونن و صبونه نخورده نمی ذارم برن و تهدیدش کردم که هر دفعه حرف منو گوش نکرده و دلمو شکسته یه بلایی سرش اومده اونم با توجه به اتفاقایی که در رابطه با شکستن دلم بود و بهش ثابت شده بود که این حرف راسته نشت سر جاش
شرط گذاشت که صبحونه باید سوسیس بندری با نیمرو با پنیر پیتزا براش درست کنم
بعد صبحونه مامان با شهرام و سحر برگشتن و بابا چون می خواست بره ساوه موند ، یاسمین با بابام رفتن حرم و منو مهدی هم رفتیم خرید
عصر هم رفتیم پارک علوی و اما اصل ماجرا که هر صد سال یه بار اتفاق می افته
از اونجایی که بابا خیلی رو یاسمین حساسه تو زمین بازی یه سره دنبال یاسمین بود و هی مواظبش بود که نیفته در صورتی که ما همیشه یاسمین رو ول می کنیم تو زمین تا حسابی انرژیش رو خالی کنه
حالا بابا دستشو سفت گرفته یاسمین هم هی حرص می زنه که بره سوار سرسره بشه در همین کشاکش مهدی هم رفته بود تا به گلخونه پارک سر بزنه و ببینه چیز جدیدی آوردن یا نه
دم سرسره یکی از دختر بچه ها خیلی به چشم آشنا می اومد ، آشنا که چه عرض کنم ، با خودم می گفتم این چقدر شبیه زینب نرگس ، شاپرک شاد یعنی با همون لباسه که عکسش گوشه وبلاگه
هر دفعه هم که از سرسره می اومد پایین من نگاهش می کردم ، منتظر بودم تا خواهرشم پیدا کنم و برم سراغ مامانشون تو همین فکرا بودم و با خودم داشتم تحلیل می کردم که یهو یه خانومه گفت ببخشید شما اسمتون الهام خانومه منم گفتم بله شما هم نرگس خانومین
خلاصه جونم براتون بگه که من کلی ذوق مرگ شده بودم از دیدنش انقدر که وقتی مهدی اومد نمی دونستم چطوری معرفیش کنم و به تته پته افتاده بودم که خود نرگس جون زحمت کشید و گفت دوست مجازیشم
تعریف کرد که از عکسی که از بابا و یاسمین تو وبلاگ گذاشته بودم منو شناخته و فقط منتظر بوده که من یاسمین رو صداش کنم تا مطمئن بشه
جالبیش اینجاست که من روز قبلش بهش پیشنهاد داده بودم که ما که خیلی وقته دوستیم بیا یه قرار بذاریم و باهم بریم حرم تا همدیگه رو از نزدیک ببینیم
این بود انشای من و اینکه چگونه 5 شنبه و جمعه خود رو گذرانیدم
وقتی بچه ها از پدر مادرشون انتقام میگیرند! ![]()
بعدا نوشت : دوستای عزیزم در آخر به پست من و یاسمین دقت بفرمائید مشاهده می فرمائید که منم یکیشو دارم
ادامه مطلب
بلاخره امتحان ورودی جامعه الزهرا رو دادم و خلاص شدم ، خدا رو شکر امتحان خوبی بود و همون 45 دقیقه اول همه 100 تا سوال رو جواب دادم انشالله 26 اردیبهشت جواب قبولیم که بیاد به همه شیرینی می دم
خوب دیگه غیبت طولانی منم معلوم شد که برا چی بید ، معلومه دیگه داشتم درس می خوندم ، آخه خیلی دلم می خواد تو این آزمون قبول بشم و تحصیل تو این موسسه یکی از خواسته های قلبیمه
طی این آزمون هم نائل به دیدار یکی از دوستای خوب وبلاگیمون شدم که با اینکه خیلی کوتاه بود ولی خوب بود چند بار از قزوین اومده بود قم ولی موفق به دیدنش نشده بودم ، البته اینم بگم بیشتر از دیدن من از دیدن یاسمین خوشحال شده بود
داشتم می گفتم امتحان 100 دقیقه بود 45 دقیقه ای تستا رو زدم و از اونجایی که فامیلیم اولش م داره همیشه جام تو آزمونا و امتجانا یا رو به دیواره یا پشت یا کنج دیواره این دفعه هم رو به دیوار بودم و بغلم هم یه میز بود که اصلا به هیچ جا دید نداشت جام هم خیلی تنگ بود چون صندلی رو چسبونده بودن به دیوار بدجوری حوصله ام سر رفته بود و دلم هم شوره یاسمین رو می زد می خواستم پاشم برم
2 دور تستا رو مرور کردم بازم وقت زیاد آوردم ، آخرش هم تا برگه ها و کارتا رو جمع کنن کلی طول کشید تا آزادمون کنن
یاسمین هم با باباش منو پیچونده بودن و رفته بودن پارک و حسابی از خجالت خودشون در اومده بودن و خوش گذرونده بودن و برخلاف تفکر من که الان بی تابی می کنه خانم کلی بازی کرده بود
پروژه پوشک و جیش همچنان داره به طور جدی پیگیری می شه و الان از روز تولدش به این ور پاهاش رنگ پوشک به خودش ندیده حتی شبا ، آشی هم که نذر کرده بودم برا جیش گفتنش همین 5 شنبه قبل از آزمون پختم و خوردیمم باشد که نذرمان مقبول درگاه حق تعالی بیفتد و این بچه دیگه یه بار هم یادش نره که بگه و از اون طرف هم من آزمون قبول بشم
ادامه مطلب
حالا بریم سراغ عکسا
روز دوم عید با مهدی خونه رو تزئین کردیم و خودمونو برا جشن تولد یاسمین آماده کردیم

یه روز وقت گذاشتیم و یه مدل قشنگ از اینترنت برا کیک یاسمین در آوردیم اما قنادی که همیشه ازش کیک می گرفتیم کیک پزش وقت نداشت و داده بود شاگردش که گند زده بود و اصلا ازش راضی نبودم


یاسمین و بابا جون

هنوز که هنوزه حکایت از پوشک گرفتن ما ادامه داره و در راستای این امر مهم بنده به زیبا سازی دستشویی روی آوردم بلکه موثر بیفتد که چند روز اول خوب بود و همچنان ما داریم آب می کشیم

خمین خونه امام

ارگ سالار محتشم

آپارتمان نشینی کلاغ ها - الیگودرز

تونل برف - ازنا (برف ها آب نشده بودن و خبری از تونل نبود فقط خستگی 2 ساعت کوهنوردی موند برامون)


خسته و کوفته از کوهنوردی رسیدیم به خرم آباد و بلاخره 1 اتاق 3 تخته تو یه هتل مشرف به دریاچه کیو گیر آوردیم و جنازمون رو انداختیم رو تخت و صبح با صدای یاسمین بیدار شدیم - نمای دریاچه از بالکن اتاقمون

ورودی هتل و سفره هفت سین

گرداب سنگی

نمای بیرونی قلعه فلک و الافلاک

مرد لر در قلعه فلک و الافلاک

برج های قلعه

وحشت یاسمین از ماکت های داخل موزه مردم شناسی قلعه

هنر عکاسی مامان اهلام (گویش یاسمینی)

یاسمین در لباس محلی

یاسمین خسته از سفر

برج آجری مربوط به دوره ساسانیان و بچه لر قلابی

کتیبه سنگی

یه مسجد قدیمی و معروف تو بروجرد ولی اسمش یادم نیست

دکان گلیم بافی و صنایع دستی بروجرد

امامزاده حمزه بروجرد

| Design By : Pars Skin |


